گزیده ای از اشعار سوسن وکیلی
کتاب صد شاخه عتاب
جویباران
بوی خوب یاس و ریحان می دهی
بوی عطر جویباران می دهی
در خیال زلف باران خورده ات
دیده ام را شوق باران می دهی
چون نگاهم می کنی ،ذهن مرا
شمه ای از نقش یاران می دهی
با دو چشم نم نم بارانی ات
این نگاه مرده را جان می دهی
هر چه من سردم تو ای زیبا ترین
بوی گرما ی بهاران می دهی...
.......................
ماوا
آمده م تا دردهایت را به من اهدا کنی
آمدم تا در میان قلب من ماوا کنی
حس یک آیینه بودم ،منعکسدر من غمی
آمدم ابهام دنیای مرا خوانا کنی
چون شقایقهای صحرایی،نجیب وسر به زیر
لحظه ی سرخ شکفتن چشمها را وا کنی
تیشه ای بر ریشه ی این زورق حرمان زنم
تا مرا در عمق این دریا ی رحمت جا کنی
آمدم درس وفاداری دهم قلب تورا
گر جفا کردم مرا پیش همه رسوا کنی
روزهای زندگی،کوتاه وتلخ ورفتنی ست
همتی،شاید مرا دلبند این دنیا کنی
بعد از این یاد تورا در ذهن گل می پرورم
تا بیایی باغ گلهای مرا زیبا کنی
اشکهای من نثار آن دل دریایی ات
کاش می شد چشمه ی اشک مرا دریا کنی
کاش می شد پیکر شعر مرا تا بی کران
همنفس با عطر آن محبوبه ی رعنا کنی
...............................
بی تو
بی تو آشفته و غمگین ونزارم چه کنم؟
دشت طوفانی پر گرد وغبارم چه کنم؟
همچو یوسف به ته چاه فراموشی ها
بی تو در مرگ خودم لحظه شمارم چه کنم؟
شوق دیدار تو محبوبه ی من ،محجوبم
رانده من را زهمه ایل وتبارم چه کنم؟
به که گویم زغم هجر تو بر من چه گذشت
زکدامین دل دیوانه ببارم ، چه کنم؟
......................................
راز عمر
روزگاری فکر می کردم که این
آسمان و این زمین مال من است
کهکشان ها با همه گستردگی
پهنه ی تحکیم آمال من است
روزگاری فکر می کردم جهان
در میان مشت من جا می شود
فکر می کردم که در دستان من
زندگی این پا وآن پا می شود
روزگاری فکر می کردم که من
تاابد آن کودک ده ساله ام
شاخه ای در بوستان آرزو
یا که برگی از گل آلاله ام
صورتم چون برگ گلها صاف بود
روزگاری من جوان بودم هنوز
غنچه های آرزویم نیمه باز
چهره ام چون آفتاب نیمروز
رفت اما روزهای کودکی
لحظه های عمر هم یک راز بود
روز آخر ابتدای واهمه
همچو پایانی که در آغاز بود
روزهای دیگری هم می رود
می رسم آخر به روز انتها
در جهان با اینهمه گستردگی
بهر من دیگر نباشد هیچ جا
نیستم من مالک دنیا ولی
صاحب یک قلب خوب وساده ام
گرچه در جسم خودم زندانی ام
در درون قلب خود آزاده ام
پهنه ی دنیای من روح من است
وسعتش تا آسمان بی انتهاست
او که در دنیای من ماوا کند
از غم واز غصه ی دنیا رهاست
.........................
معراج
در خلاف جاذبه ی زندگی
قدم که می گزاری
به معراج می رسی...
زندگی و من
همواره قطب های هم نام بوده ایم...!
همواره در ستیز...
.........................
حکایت
حکایت ما
حکایت ریل قطار است،
همواره کنار هم
همواره از هم جدا...!
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “