شاهزاده گفت: زیبا تر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است .

امیر برگشت ودید هیچ کس نیست .

شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.

امید

 

تنها بازمانده ی یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره ی دور افتاده برده شد . او با بی قراری به در گاه خداوند دعا کرد تا او را نجات بخشد ، او ساعت ها به اقیانوس چشم دوخت تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی آمد . سرانجام نا امید شد وتصمیم گرفت کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد ...

تا از خود و وسایلش اندکی بهتر محافظت کند ، روزی پس از اینکه از جستو جوی غذا بازگشت ، خانه ی کوچکش را در آتش یافت ، دود به آسمان رفته بود بدترین چیز ممکن رخ داده بود . او  عصبانی و اندوهگین فریادزد : خدا یا چگونه توانستی با من چنین کنی ؟

صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک میشد از خواب برخاست ، آن می آمد تا او را نجات دهد.

مرد از نجات دهندگانش پرسید : چه طور متوجه شدید که من اینجایم؟

آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی دیدیم.