روی صورت یه نقابه

پشت صورتک می خوابه

همه ی خستگی هاشو

توی قلبش جا میزاره

با همه  فقط یه رنگه

بعضی وقتا عین سنگه

اما هر چی باشه هر روز

واسه ی خدا دلتنگه

میره گاهی توی فردا

میمیره تو اوج رویا

سر میگیره بازی هاشو

میرسونه تا به فردا

این روزا خسته و غمگین

توی شهر سرد و رنگین

میشینه توی نگاهش

غم تلخ وغم سنگین

من ولی باور ندارم

زندگی رو کم میارم

توی این بازی تقدیر

نشده که گل بکارم

هنوزم مثل همیشه

سهم من خط خطی میشه

خیلین رویا ها اما

میگن مال تو نمیشه

س.آ.کهجوق