عقاب
مردی تخم عقابی پیدا کرد وآن را در لانه ی مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد . در تمام زندگی اش ،او همان کار هایی را انجام داد که مرغ ها می کردند، برای پیدا کردن کرم ها وحشرات زمین را می کند و قدقد می کرد وگاهی با دست وپا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت وعقاب خیلی پیر شد...
روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان دید.او با شکوه تمام با یک حرکت جزئی بالهای طلایی اش برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر بهت زده نگاهش کرد وپرسید : این کیست؟
همسایه اش پاسخ داد: این یک عقاب است. سلطان پرندگان .او متعلق به آسمان است وما زمینی هستیم.
عقاب مثل یک مرغ زندگی کرد ومثل یک مرغ مرد.
زیرا فکر می کرد یک مرغ است.
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 18:28 توسط me
|
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “