دو تا داستان کوتاه قشنگ
جنبه
مردي مي خواست زنش را طلاق دهد. دوستش علت را جويا شد و او گفت:اين زن از روز اول هميشه مي خواست من را عوض كند.
مرا وادار كرد سيگار ومشروب را ترك كنم ،لباس بهتر بپوشم،قمار بازي نكنم ، ودر سهام سرمايه گذاري كنم و حتي مرا عادت داد موسيقي كلاسيك گوش كنم ولذت ببرم!!
دوستش گفت :اينها كه مي گويي چيز بدي نيست!
مرد گفت: ولي حالا حس مي كنم كه ديگر اين زن در شان من نيست!!!
................................
زن ومرد
مرد از راه مي رسه ناراحت وعبوس
زن: چي شده؟
مرد:هيچي(ودر دل از خدا مي خواهد زنش بي خيال شود وبرود پي كارش)زن حرف مرد رو باور نميكنه: يه چيزيت هست بگو!
مرد براي اينكه اثبات كنه لبخند مي زنه . زن اما مي فهمه مرد دروغ ميگه:راستشو بگو يه چيزيت هست!
تلفن زنگ مي زنه.دوست زن پشت خطه.ازش ميخواد حاضر بشه تا باهم برن استخر از صبح قرارشو گذاشتن .
مرد در دلش خدا خدا مي كنه كه زن زود تر بره.
زن خطاب به دوستش ميگه:متاسفم عزيزم جدا متاسفم كه بد قولي ميكنم. شوهرم ناراحته نمي تونم تنهاش بزارم!
مرد داغون ميشه"ميخواست تنها باشه"
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “