دو تا شعر برای درس ریاضی
رياضي درس خشك ودرس سردي است
رياضي بهر ما همچون نبردي است
نبردي كاندر آن تيغت مداد است
حريف ودشمنت مشق زياد است
نبردي كاندر آن خونت نريزند
ولي صفرت به رنگ خون نويسند
به ميدان نبردي چون نهي پا
نگاهت را بگرداني به هر جا
به هر سو بهر قتلت ايستاده
چهل فرمول تابع هاي ساده
به مشرق خيل خطهاي عمودي
به مغرب شصت ودو سور وجودي
براكت اين طرف با قدر مطلق
در آن سو حد وانتگرال ومشتق
دو صد لعنت بر اين اقوام سينوس
به تانژانت وكتانژانت و كسينوس
كه فرمول هاي آن بي حد وحصر است
چه در صورت چه در مخرج كسر است
خلاصه مي كنم ديگر كلامم
قبولش مي كني يا نه ندانم
به ميدان پا منه كارت خراب است
در اينجا نمره ي بيست چون سراب است
........................
منحني قامتم تابع ابروي توست
خط مجانب برآن ،سلسله ي موي توست
حد رسيدن به او ،مبهم وبي انتهاست
بازه ي تعريف دل ، در حرم كوي دوست
چون به عدد يك تويي، من همه ي صفرها
آنچه كه معني دهد قامت دلجوي توست
پرتوي خورشيد شد ، مشتق از آن روي تو
گرمي جان بخش او ،جزئي از آن خوي توست
بي تو وجودم بود ؛ يك سري واگرا
ناحيه ي همگراش دايره ي روي توست
...................
باز هم خواب رياضي ديده ام
خواب خط هاي موازي ديده ام
خواب ديدم مي خوانم ايگرگ زگوند
خنجر ديفرانسيل هم گشته كند
از سر هر جايگشتي مي پرم
دامن هر اتحادي مي درم
دست وپاي بازه ها را بسته ام
از كمند منحني ها رسته ام
شيب هر خط را به تندي مي دوم
گوش هر ايگرگ وشي را مي جوم
گاه در زندان قدر مطلقم
گاه اسير زلف حد ومشتقم
گاه خط ها را موازي مي كنم
با توان ها نقطه بازي مي كنم
لشگري تمرين دارم بي شمار
تيمي از فرمول دارم در كنار
ناگهان ديدم توابع مرده اند
پاره خط نقطه ها پژمرده اند
كاروان جذرها كوچيده است
استخوان كسر ها پوسيده است
رد پايي از خط وبردار نيست
هيچكس را زين مصيبت غم نبود
صفر صفرم هم دگر مبهم نبود
آري آري خواب افسون مي كند
عقده را از سينه بيرون مي كند
مردم از اين ايكس وايگرگ داد داد
روزهاي بي رياضي ياد باد
سـرد اسـت و مـن تـنهایـم “