آبى آرام

 

صـحـن حـرم از نـسـيم پر بود

از پـرپـر (يـا كـريـم) پـر بود

خورشـيـد دوبـاره بـوسه مى زد

بـر چـهـره مـهـربـان گـنـبد

گـنـبـد پـر از آفـتـاب مـى شد

آهـسـته غـم مـن آب مـى شـد

رفـتـم طـرف ضـريـح او بـاز

تـا پـر شـوم از هـواى پـرواز

اطـراف ضـريح گـريـه هـا بود

دلـهـاى شـكـسـتـه و دعـا بود

از چـشـم هـمـه گلاب مي ريخت

بـاران رضـا رضـا رضـا بـود

دل هـاى هـمـه ز بـارش اشـك

مـانـنـد كـبـوتـرى رهـا بـود

عـطـر گـل يـاس در دل مــن

عـطـر صـلـوات در فضـا بود

لب ها همه حرف و درد دل داشـت

بـا او كـه غـريـب آشـنـا بود

بـا يـك بـغـل آرزو و امـيــد

رفـتـم طـرف ضـريـح خورشيد

رفـتـم طـرف ضـريـح روشن

در نـور و فـرشتـه گم شدم من

 

فاطمه ناظرى

 

آتشين آهي


اي دل! من آتشين آهي بر آر
تا بسوزي دامن ايـن روزگار
روزگـار مـردمي ها سوخته
چهره ي نامــردمي افروخـته
کينه ها در سينه ها انباشته
پرچــــم رنگ و ريـا افراشته
دشت سبز اما ز خار و کاکتوس
وز تبر شد هيمـه عود و آبنوس
آب دريا تن به موج کف سپرد
مـوج دريا اوج را از يــاد بـرد
جان به لب شد از رياکاري شرف
خوب بودن مرد و بودن شد هدف
آب هم آييــنه را گم کرده اسـت
سنگ در دل ها تراکم کرده است
تيرگي انبوه شـد پشت سحـر
صبح در آفاق شب شد دربه در
نغمه هاي عشق هم خاموش شد
اين قلندر بـاز شولاپوش شد
ارغوان روي او کم رنگ شد
پرنيانش هم نشين سنـگ شـد
خاک را از خار و خس انباشتند
ياس را در کرت شبدر کاشتنـد
نامرادي را دوا در کـار نيست
مـهر دارو در دل بازار نيـست
گـر دلي مجروح گردد از جفا
نيست گلخندي که تا يابد شفـا
نسخه اي نو در فـريب آورده اند
بوسه، دارويي که پنهان کرده اند
در دل اين روزگار پرفـسوس
عاشقان را کو پناهي غير توس
اي شفابخش دل بـيمار ما!
چاره اي کن از نگه در کار ما
خيل صيادان که در هر پشته اند
آهوان دشـت ها را کـشته اند
تا نـهد دل در رهت پا در رکـاب
اشک پيش افتاد و دل را زد به آب

سيد علي موسوي گرمارودي

 

                آرزوهاى من     

 

 

كـاش مـن يـك بـچـه آهـو مى شدم

مـى دويـدم روز و شـب در دشت ها

توى كوه و دشت و صحرا، روز و شب

مـى دويـدم، تـا كـه مـى ديدم تو را

كـاش روزى مـى نـشـستـى پيش من

مـى كـشـيدى دست خود را بـر سرم

شـاد مـى كـردى مـرا بـا خـنده ات

دوسـت بـودى بـا من و با خـواهرم

چـون كـه روزى مادرم مى گـفت: تو

دوسـت بـا يـك بـچه آهـو بوده اى

خـوش بـه حـال بچـه آهـويى كه تو

تـوى صـحـرا ضـامـن او بوده اى

پـس بـيـا! مـن بـچه آهـو مى شوم

بـچـه آهـويـى كـه تنها مانده است

بـچـه آهـويـى كـه تـنها و غـريب

در مـيـان دشت و صحرا مانده است

روز و شـب در انـتـظارم، پـس بيـا

دوسـت شـو بـا من، مرا هم ناز كن

بـنـد غـم را از دو پـاى كـوچـكم

بـا دو دسـت مـهـربـانـت باز كن

 

افسانه شعبان نژاد

آرش شفاهي

 

سؤال هميشه
گلدسته ات
كهكشانى است
كه سياهى شهر را تكذيب مى كند
پيرامون تو همه چيز بوى ملكوت مى دهد:
كاشى هاى ايوانت
و اين سؤال هميشه
كه چگونه مى توان آسمانها را
در مربعى كوچك خلاصه كرد.
و پنجره فولاد
التماسهاى گره خورده
و بغضهايى كه پيش پاى تو باز مى شوند...

 

آستان رضا عليه السلام

 

زآستان رضا سرخط امان دارم

رخ نياز بر اين پاک آستان دارم

 

اگر چه کم زغبارم، به شوق نکهت گل

هميشه جاي، در اين طرفه بوستان دارم

 

ز تير حادثه مرغي شکسته بال و پرم

درين چمن به صد اميد آشيان دارم

 

چو ذرهّ ام ولي از جبهه سائي حرمش

دلي چو مهر فروزان آسمان دارم

 

اگر ز قافله عاشقان او دورم

چو گرد، چشم به دنبال کاروان دارم

 

چوکوه، پاي، به دامن کشيده ام در طوس

زهم جواري او فخر، جاودان دارم

 

اگر گياهم، اگر خار، از عنايت حق

هماره نکهت اين نغز گلستان دارم

 

رضا هزار و يک آمد چو اسم حق به عدد

که اين لطيفه من از طبع نکته دان دارم

 

بود چو مظهر اسماء کبريا نامت

هميشه نام بلند تو بر زبان دارم

 

کجا هواي جِنان راه دل تواند زد

که پرتوي ز ولاي تو در جَنان دارم

 

بهار عمر چو طي شد به بوي تو اي گل

کنون به لطف تو اميد در خزان دارم

 

زگلشن حرمت کي روم که لاله صفت

ز داغ عشق تو عمري به دل نشان دارم

 

ز درگه تو به جائي نمي روم هرگز

که چون تو رهبر والا و مهربان دارم

 

پي نثار، اگر گنج شايگانم نيست

به خاک درگه تو اشک رايگان دارم

 

ز آفتاب قيامت مرا چه غم که مدام

به سر ز سايه ي لطف تو سايبان دارم

 

به چشم خاک درت تا که توتيا سازم

ز اشک شوق بسا ديده ابرسان دارم

 

به دامن کرم عالمي نياويزم

به دامن تو زنم دست، تا که جان دارم

 

سيه چو خامه اگر شد دل شکسته ي من

اميد از کف تو سرخط امان دارم

 

تو را که لطف چو بحري است بيکران، رحمي

که من گناه، چو درياي بيکران دارم

 

نيَم چو دعبل اما فزون تر از دعبل

چکامه ها به مديح تو ارمغان دارم

 

بود ز وصف تو عاجز اگر چه طبعم، باز

کنم ثناي تو تا خامه در بنان دارم

 

مرا که نيست معاني بلند و واژه بديع

کجا سزاست که اوصاف و بيان دارم

 

مرا که نام، غلام رضا بود ( قدسي)

بس افتخار از اين نام، در جهان دارم

 

 

"غلامرضا قدسي"- معاصر